هستیهستی، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره
محمد فرزادمحمد فرزاد، تا این لحظه: 7 سال و 2 ماه و 23 روز سن داره

هستی(فرشته کوچولوی آسمونی من)

خدایا شکرت

واکسن یک سال و شش ماهگی

سلام  خوبین ؟ هستی خانم بالاخره واکسن زد ... این واکسن برا خودش ماجرایی شده بود...گل ما اواخر آبان سرما خورده بود و این سرماخوردگی هم هیچ طوری خوب نمیشد و اول آذر هم باید واکسن میزد و چون چرک خوش کن می خورد واکسن بهش نمیزدن تااینکه دیه در تاریخ 93/9/10 واکسن را زد هرچند هنوز خوب نشده و سلفه میکنه  این واکسن بدترین واکسن برا هستی گلی بود چون طب کرد و پا درد بود اصلا نمی تونست راه بره و گریه می کرد و همش می گفت مامان د د د ...یعنی درد داره   الاهی بمیرم من الان هم که سه روز گذشته هنوز پاهاش درد میکنه... دعا کنید که خوب بشه ... ...
13 آذر 1393

دنیای کودکانه

سلام خوشحال بودم که یکبار مدام نمیگه ما ما ...و می تونم به کارام برسم ... که از کار که فارغ شدم رفتم ببینم چیکار میکنه که با این صحنه مواجه شدم       ...
17 آبان 1393

پارک ، عید قربان

سلام جاتون خالی رفتیم پارک  ...       عیدقربان رفتیم کارخونه باباجون با پسرخاله و پسردایی گل بازی کردیم ...البته من فقط نگاه شون می کردم دست به خاک نزدم       سالگرد ازدواج مامانی و بابایی جاتون خالی رفتیم رستوران ... راستی پسرخاله به نام امیرعلی روز سالگرد ازدواج مامان و بابام به دنیا اومد... به خاله جون تبریک میگم  که این روز قشنگ و خجسته پسرش به دنیا اومده ...     ...
30 مهر 1393

سرماخوردگی و چرک کردن گلو

سلام هنوز زمستون شروع نشده هستی خانم ما سرما خوردن ... با آب ریزش بینی و چرک کردن گلو ... روز قبل از اینکه بابایی برن ماموریت هستی خانم طب کردن وصبح ما اول هستی را بردیم دکتر و بهد رفتیم خونه مامان جون چهار روز بابایی نبودند و وقتی هستی خانم یه کم بهتر شدن بابا تشریف آوردند الان شش روزه که چرک خوش کن می خوره هستی گلی (آموکسی کلاو و دیفن هیدرامین) به امید اینکه دیه هیچ وقت هستی گلی و هیچ کودکی مریض نشه ...
22 مهر 1393

بالاخره ما نفهمیدیم پیدا شد ...

سلام حالتون خوبه خوشین سلامتین من و مامانی زیاد خوب نیستیم ... من شب تا صبح دارم گریه می کنم مامانی باید راه بره تا آروم بشم ...  نمیدونم برای دندونه ... مامانی هم که من نمی فهمم داره خنده می کنه یا گریه ... ولی همین را بگم که نمونه هست مامانی من     لباسم را گم کردم دارم دنبالش می گردم       بابایی تو لباس من را ندیدی ...     ...
9 مهر 1393