ما داریم میریم خونه باباجون
سلام بچه ها...خوبین...خوشین...
امسال اولین سالی بود که من زمستون را دیدم ...خیلی سرد بود ...![]()
هرچند من سردی را زیاد احساس نکردم چون همیشه بعداز اولین سرمایی که خیلی هم بد بود (ریه ام چرک کرد و تا 15 روز تب همش می کردم)و هنوزم گلوم چرکیه و نمی تونم شیر بخورم مرا زیاد بیرون نبردند...
به همین خاطر هر وقت بابایی آماده میشه بره بیرون کلی گریه میکنم و بغلش میشم
تا اینکه مرا می فرسته دنبال نخود سیاه و میره بیرون...
مامانی هم خیلی دلتنگ و خسته شده...
میخواهیم چند روزی بریم خونه باباجون و مامان جون گردش و تفریح...
دیروز مامانی مرا سوار کالسکه کرد فکر کردم داریم میریم بیرون
خیلی ذوق کردم و از اون خنده های ذوقی زدم...
ولی هر چی با مامانی دور زدیم بازم خونه خودمون بودیم و سر نرسیدیم...![]()
اینم عکسی از کالسکه و من هر چی دور زدیم بازم خونه بودیم...


مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی




ما داریم میریم خونه باباجون
