هستیهستی، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره
محمد فرزادمحمد فرزاد، تا این لحظه: 7 سال و 2 ماه و 23 روز سن داره

هستی(فرشته کوچولوی آسمونی من)

خدایا شکرت

درهم برهم

سلام  امروز می خوام چندتا از عکس هایی که خیلی ناز شدم را براتون بزارم و خلاصه و مفید... دارم آفتاب میگیرم...     من عاشق این جوری آب خوردنم...     اینم با بابایی و مامانی رفتیم کافی شاپ ...جاتون خالی     اینم عکسی از من و پسرداییم (امیرحسین)که میگه اسم من پهلوونه...آخرش نفهمیدم من اسمش چیه...پهلوون یا امیرحسین   ...
2 بهمن 1392

مااومدیم

سلام  اول از همه عیدگذشته تون مبارک بچه ها... اینم عیدی من به شما دوستای گلم بعداز چهار پنج روز که رفته بودیم خونه باباجون دیشب اومدیم خونه جاتون خالی خیلی خوش گذشت  باباجون کار و زندگی رو ول کرده بودند و همش پیش من بودند و کلی آموزش دیدم... یادگرفتم که نی نای نای کنم... مامانی هم حالش خوب نبود (ای خدا از دست من و بابام ) خوب بگذریم انشاالله که شما هم مثل من بهتون خوش گذشته باشه... یاحق   ...
1 بهمن 1392

ما داریم میریم خونه باباجون

سلام بچه ها...خوبین...خوشین... امسال اولین سالی بود که من زمستون را دیدم ...خیلی سرد بود ... هرچند من سردی را زیاد احساس نکردم چون همیشه بعداز اولین سرمایی که خیلی هم بد بود (ریه ام چرک کرد و تا 15 روز تب همش می کردم)و هنوزم گلوم چرکیه و نمی تونم شیر بخورم مرا زیاد بیرون نبردند... به همین خاطر هر وقت بابایی آماده میشه بره بیرون کلی گریه میکنم و بغلش میشم تا اینکه مرا می فرسته دنبال نخود سیاه و میره بیرون... مامانی هم خیلی دلتنگ و خسته شده... میخواهیم چند روزی بریم خونه باباجون و مامان جون گردش و تفریح... دیروز مامانی مرا سوار کالسکه کرد فکر کردم داریم میریم بیرو ن  خیلی ذوق کردم  و از اون خنده های ذوقی زدم... ...
26 دی 1392

بدون شرح

با نام خدا چند روزیه که همش دارم بهانه گیری و غرغر میکنم  و همش می خوام مامانی کنارم باشه و بغل باشم و همش برام راه برند... مامانی دیه زده به سیم آخر... و از اون جایی که باباجون همیشه کار دارند من بیشتر پیش مامانیم...     دوشب پیش مامانی برای باباجون چایی ریخته بودند... ومن بغل مامانی بودم رفتیم پشت میز بابا که داشتند کار می کردند ومن همش حمله به روی میز میکردم ... مامانی هم من را نزدیک میز باباجون کرد منم موبایل بابایی که عتیغه بود و خیلی هم دوسش داره را برداشتم و روز بدتون ندم افتاد توی نیم لیوان چایی باباجون...   باباجون کلی ناراحت شد و من را بوس کرد و دعوای مامانی...(البته شما جد...
25 دی 1392

خونه خاله جون

سلام بچه ها...خوبین؟ من که زیاد حالم خوب نیست سرما خوردم و مدام کرکر و غر غر میکنیم مامانی از دستم دیونه شده  ولی خوب مزه داره و حال میده خوب بگذریم... چهارشنبه رفتیم خونه خاله مهمونی جاتون خالی خیلی خوش گذشت... و هنوز مهمون ها نیومده بودند من و پسرخاله یه عکس دونفره باهم انداختیم ... اینم پسرخاله جونم اسمش آقا ابولفضل گل گلابه  مدام می خواد بغلم کنه ولی خوبه خیلی دوستم داره و همش بهم میگه عزیز پسرخاله  و جاتون خالی همه اسباب بازی هاش ابوالفضل آورد بازی کردیم خوب بگذریم شب خیلی خوبی بود و شب هم خوابیدیم... اینم عکس دونفری من و پسرخاله جون           ...
22 دی 1392

ماشین سواری

سلام بچه ها...خوبین امروز می خوام عکسی که با باباجون و مامانی رفتیم خرید را بزارم... جای شما خالی خیلی خوب بود من یک ماشین جدید که تازه بار اولم بود که می دیدم مامانی سوارم کرد و شدم سوژه بچه ها ... و همه بهم نگاه می کردند و کم کم همه بچه ها یکی ماشین داشتند و  ما باهم مسابقه می دادیم شب خوبی بود و دیه باباجون و مامانی خرید را فراموش کرده بودند و اینم عکس ماشینم     بچه ها شما که رفتید خرید سوار بشید خیلی خوش می گذره ...
21 دی 1392